حتی این چند روز اخر این فصل نازنین هم دیگر طعم ان زمانهایی را که مدرسه می رفتیم و دو دستی این روزهای اخر را می چسبیدیم و همه ی تفریح های نکرده سه ماه تابستان را با عجله در این یک هفته می کردیم ٬ را ندارد .اصلا تمام مزه تابستان به ان نه ماه عذاب مدرسه بود.الان که دیگه مثلا بزرگ شدیم با وجود تمام سعی مان برای تکرار ان روزها و ان لذتهای ناب٬ فقط خاطره ان روزها از خوشی سرشارمان می کند ....اصلا انگار بچگی حال و هوای دیگری دارد و وقتی باور می کنیم که بزرگ شدیم دیگر اگاهانه از چیزهای ساده ای تا چند سال پیش خوشحالمان می کرد ٬فرار می کنیم(از تابستان شروع کردم و به کجاها رسیدم!)
پیوست: اخ...تابستان...کاش می ماندی....دلم نمی خواد تموم بشی.کاش تابستون ۱۲ ماه بود!
..........................................................
امروز که به شاگرد کوچولویم تمرین نوشتن می دادم وانجام نمی داد یک برچسب کوچولوی موتور نشانش دادم و گفتم :"اگه مشقاتو خوب بنویسی اینو بهت میدم." خیلی بانمک تند تند ٬می نوشت که تا قبل از تمام شدن ساعت درس ٬کارش را انجام بدهد و برچسب را بگیرد .با خودم فکر می کردم کاش من هم با یک وعده یک جایزه کوچولو این طور اکتیو عمل کنم ولی حیف که با وعده های خیلی بزرگ هم تکانی به خودم نمی دهم!
|
کارگاه آموزش حقوق زن در خرم آباد با حمله پلیس، ضرب وشتم و بازداشت شرکت کنندگان و اعضای کمپین یک میلیون امضا متوقف شد. 25 شرکت کننده این کارگاه تا نیمی از شب در بازداشت بودند. رضا دولتشاه، بهمن آزادی و خسرو نسیم پور فعالان اجتماعی خرم آباد که مورد ضرب و شتم پلیس نیز قرار گرفته بودند همچنان در بازداشت بسر می برند و به رغم پیگری های دوستان و خانواده هایشان هیچ خبری از وضعیت و مکان بازداشت شان اعلام نشده است.جرم آنها برگزاری یک کارگاه آموزشی در خانه ای کوچک و با عده ای محدود است در مورد قوانین نابرابر همچون تعدد زوجات، شهادت، دیه نابرابر و.. یعنی همان مسائلی که برخی از مسئولان کشورمان هم گاه و بیگاه مطرح کرده اند. آنچه می خوانید گزارش تکان دهنده ای است از رفتار خشونت آمیز ماموران نیروی انتظامی و امنیتی با فعالان جامعه مدنی: پنجشنبه ساعت 6 صبح 21 شهریور ماه منصوره شجاعی، جلوه جواهری، زارا امجدیان و نفیسه آزاد از اعضای کمپین یک میلیون امضا برای برگزاری کارگاه حقوق زنان وارد خرم آباد شدند و در منزل میزبان، (رضا و مهتاب دولتشاه) که از فعالان اجتماعی خرم آباد و علاقه مندان به کمپین یک میلیون امضاست مقدمات برگزاری کارگاه را فراهم کردند. روز اول به آشنایی با شهر و مردم منطقه و محله و تهیه لوازم و برنامه ریزی برای اجرای کارگاه با روش جدید سپری شد. صبح جمعه کارگاه با کمی تاخیر آغاز شد. هنوز بخش معرفی کمپین و شرح تاریخچه جنبش زنان در ایران تمام نشده بود که حدود ساعت 11.40 دقیقه در به شدت کوبیده شد. وقتی بهمن آزادی همسر یکی از شرکت کنندگان در را به روی آنان باز کرد، 10 پلیس مسلح با لباس نظامی و شخصی و 3 پلیس زن با خشونت وارد خانه شدند و از همان آغاز، به وی حمله کرده و با قنداق تفنگ ولگد او را مورد ضرب وشتم قرار دادند. درمیان بهت و حیرت 25 شرکت کننده کارگاه، پلیس با خشونت و بی حرمتی به همه زنان ومردان حاضر که به آرامی و جدیت به مطالب کارگاه گوش سپرده بودند آنها را به دو اتاق راندند. در یک اتاق به خشن ترین شیوه زنان را برهنه کردند و تمام بدن آنها را مورد بازدید قراردادند و در اتاق دیگر مردان را. علاوه بر این، تمام وسایل شخصی صاحبخانه و میهمانان را به هم ریخته و تجسس کردند. همه این کارها با اهانت و توهین زیاد به شرکت کنندگان همراه بود. پس از یک ساعت توهین و تجسس و ضرب وشتم و ضبط وسایل شخصی، تعداد زیادی دستبند آوردند. ابتدا به دست مردان دستبند زده و آنها را از خانه خارج کردند، با فریادهای اعتراض آمیز زارا امجدیان و حمایت بقیه اعضای کمپین، زنان از دستبند زدن امتناع کردند. شرکت کنندگان در کارگاه هنگام خروج از منزل درکمال تعجب با جمعیتی رو به رو شدند که پلیس به آنان گفته بود که این افراد به خاطر " راه انداختن بساط لهو و لعب" بازداشت شده اند! مینی بوس های حامل بازداشت شدگان به سمت کلانتری خرم آباد و بازداشتگاه معتادان و قاچاقچیان به راه افتاد و سرنشینان خود را در آنجا پیاده کرد. بی احترامی و هتک حرمت و گاه تهدید به ضرب وشتم و دستبند و...غیره چاشنی این گرد هم آیی اجباری بود:« مردان را به جای دیگر بردند و ما را که 14 زن بودیم در راهروهای باریک و تاریک کلانتری مدتها بدون تکلیف نشاندند. بالاخره حاج آقای قاضی پرونده وارد شد و مواردی را یادآوری کرد از جمله " شما همان زن هایی هستید که می خواهند به جای یک شوهر 4 شوهر داشته باشند و...یا بیچاره زنان خرم آباد که شما می خواهید آنهارا آگاه کنید"» زنان بازداشت شده را در دو سلول 3 متری به زور چپاندند. یکی از دختران جوان مبتلابه آسم حالش به شدت وخیم بود و وقتی درخواست پزشک می شد می گفتند" صبر کنید. الان کارتان تمام می شود" بالاخره ساعت 3 بعدازظهر عده ای با میز و صندلی آمدند و راهروهای تاریک وباریک را تبدیل به اتاقهای بازجویی کردند. زنان را دوتا دوتا از سلول های تنگ و کوچک صدا کرده و مورد بازجویی قرار می دادند: «آنها مطالبی راجع به بیوگرافی خودمان، کمپین، نحوه آشنایی مان با صاحبخانه سوال می کردند.» پس از بازجویی، زنان را مجددا با مینی بوس و این بار با سرهای پایین به محل دیگری بردند:«مرتب تهدید می کردند مبادا بیرون را نگاه کنید. اگر سرتان را بالا ببرید حتما توسری محکمی می خورید!!» مکان بعدی مربوط به اداره اطلاعات بود. هر 14 نفر را در اتاقی بزرگ و روشن کنار هم نگهداشتند. «تا ساعت 4.30 هیچ خبری نشد تا این که کم کم با اصرار خودمان و به در کوبیدن و صداکردن نگهبان ها، یکی یکی برای بازجویی مجدد رفتیم. پس از بازجویی از همه، به ویژه از زنان خرم آبادی می خواستند که تعهد دهند دیگر در جلسات غیر قانونی وبدون مجوز شرکت نکنند، و به اعتراض آنان که این جلسه اصلا غیر قانونی نیست توجه نمی کردند و می گفتند کارشان قانونی است. البته اعلام می کردند که طبق ماده 498 قانون جزا حتی اگر درخانه خودتان بخواهید جمع شوید باید مجوز داشته باشید. و ما هم مرتب متذکر می شدیم که اما طبق ماده 27 قانون اساسی حتی در خیابان هم می توان بدون مجوز به برگزاری جلسات مسالمت امیز و بدون حمل اسلحه اقدام کرد. ادعا ی آقای قاضی در حالی است که ماده 498 قانون مجازات اسلامی، اشاره ای به تشکیل یک کارگاه آموزشی در منزل شخصی افراد نداشته و درباره تشکیل دسته ، جمعیت یا شعبه جمعیت است. براساس این ماده : «هر کس با هر مرامی، دسته جمعیت یا شعبه جمعیتی بیش از دو نفر در داخل یا خارج از کشور تحت هر اسم یا عنوانی تشکیل دهد که هدف آن بر هم زدن امنیت کشور باشد و محارب شناخته نشود به حبس از دو ماه تا ده سال محکوم می شود». از سوی دیگر آقای قاضی دوماده قانونی را با هم ترکیب کرده بود و مجازات تعیین شده در ماده 499 برای ماده 498 عنوان کرده است. آقای قاضی گفت :« طبق ماده 498 هر کسی با هر مرامی، دسته جمعیت یا شعبه جمعیتی بیش از دو نفر در داخل یا خارج از کشور تحت هر اسم و عنوانی تشکیل دهد از سه ماه تا پنج سال حبس دارد اگر که مجوز نداشته باشد!» البته قاضی محترم در واقع قانون دیگری را اختراع کرده بودند. آخرین سکانس این برنامه برگزاری شوی اعتراف ... بود «همه زنان را در اتاقی نشاندند و عده ای با دوربین فیلمبرداری وعکاسی داخل اتاق شدند و آقای قاضی که فرد معممی از اهالی اصفهان بود و همچنان معتقدبود که هدف ما اختیار کردن 4 شوهر برای خومان ویک زن برای همسرانمان است ، پس از آنکه ما را به عنوان فریب خوردگان کمپین و فریب خوردگان آقای دولتشاه نصیحت کرد، از همه دعوت کرد که به سخنان رضا دولتشاه گوش دهیم. بعد دو مامور رضا دولتشاه را که با چشمان متورم و قرمز و پاهای لرزان شباهتی به آقای دولتشاه که ما روز گذشته با او آشنا شده بودیم نداشت، آوردند. روی صندلی نشست و گفت از اینکه اعضای کمپین را به خانه اش دعوت کرده است و این مشکلات به وجود آمد عذر می خواهد. اما بازجو (در حالی که تفتیش عقاید امری غیر قانونی است)، مرتب پافشاری می کرد که خودت را کامل معرفی کن و بگو که چه کسی هستی و چه طرز فکری داری و....سرانجام رضا با لحن آرام و مهربانش که تنها نشان َآشنای رضا دولتشاه دیروزی بود گفت:« من رضا دولتشاه هستم و پیگیر مطالبات صنفی کارگران و زحمتکشان». |
|
۱.کافه عکس:این جا یکی از کافه های به شدت مورد علاقه من است.هم فضا و هم کلا همه چیزش را دوست دارم.این کافه محبوبم واقع شده در برج اسکان.سر بزنید ضرر نمی کنید.
۲.کافه ۷۸: فضای این جا بر خلاف خیلی از کافه ها که تاریک و دود گرفته هستند ٬روشن و در یک جاهایی حتی نورانی است و از گل و گیاه هم برای تزیین استفاده شده که فضا را دل انگیز کرده.این کافه ی نازنین دم جوش های خوشمزه ای دارد که نوع به لیمویش را توصیه می کنم.این را بگویم اخیرا کافه ۷۸ به کافه-گالری تغییر کاربری داده ٬بنلابراین زودتر از ساعت ۴ مراجعه نکنید که تعطیل است.ادرس هم کریم خان-خیابان ابان جنوبی است.
۳.قهوه مرکزی:همه چیش عالیه و به همه چیش می یاد:اسکوپ های خوش مزه با طعم های جدید٬کیک خانگی و بالاخره خوشمزه ترین قهوه های تهران.مکانش هم کریم خان٬ اول خردمند جنوبی است.
۴.کافه کنج:مطمئنم اگه چیپس و پنیر مخصوص کنج را میل بفرمایید ٬دیگه چیپس و پنیر جایی به دلتان نخواهد نشست.برای ترغیب کردنتان همین کفایت نمی کنه؟ قیمت ها هم منصفانه هستند و فضا ٬دکوراسیون ٬ موسیقی (روی این یکی تاکید دارم چون اگه تو کافه ای موسیقی پخش نشه بهتر از اینه که مزخرف پخش بشه ) و برخورد پرسنل همه مناسب هستند.دیگه چه انتظاری از یه کافه دارید؟.ادرس این جا هم بلوار کشاورز٬خیابان کبکانیانه.
۵.کافه نشر ثالث :این جا رو هم دوست دارم چون هر وقت رفتم خوش گذشته بهم (چه دلیلی از این اساسی تر؟) و در کل جای خوبیه و خوردنیها هم بد نیستن مخصوصا سالاد پاستا و تست پنیرش.جاش هم مشخصه خیابان کریم خان* ٬نشر ثالث.
۶.کافه استار پاکس: این جا رو اخیرا کشف کردم و عاشق چیدمانش شدم.از حق هم نگذریم خوردنیها هم خوب بودن ولی چون یک بار بیشتر نرفتم بیشتر از این تعریف نمی کنم.اها...ادرسش هم مرکز خرید تندیس ٬ خیابان دربند و اگه درست یادم باشه طبقه دوم مرکز خریده.
حالا رستورانها ...همون طوری که گفتم این جانب در این مقوله اطلاعات زیادی ندارم ولی در حد یکی دو مورد می تونم اشاره کنم:
۱.رستوران بناب :البته رستوران بناب زیاده ٬ولی این یکی تو خیابونه شیرازه و کبابهای بناب معرکه ای داره و هروقت یکی میگه کباب ٬من سریع یاد این جا میوفتم.
۲.رستوران حاج علی: این یکی تبریزه٬ ولی توصیه می کنم هر وقت گذرتون به تبریز افتاد سری به اینجا بزنید٬ که مطمئنم پشیمان نخواهید شد.
*دوستان دیگه رو هم به این (بازی؟)کار٬ یا حالا هر چی دعوت می کنم.سریع اطلاعاتتونو رو کنید.
................................................................................
*کلا ارادت خاصی به خیابان کریم خان و تمامی محتویات و متعلقاتش دارم.
لینک های خوشمزه:
من "مرحومه مغفوره" هستم٬ وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالا هیچ خوابی نمی بینم.
من "والده مکرمه"هستم وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خود شیرینی بیست اگهی تسلیت در بیست روزنامه معتبر چاپ می کنند.
من "همسری مهربان و مادری فداکار" هستم ٬وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش -البته تا چهلم-اگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند.
من "زوجه" هستم٬ وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه بیست و پنج هزار تومان فقط!بدهد.
من "سرپرست خانوار"هستم ٬وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید.
من "خوشگله" هستم٬ وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهوده می گذرانند.
من "مجید" هستم ٬وقتی در ایستگاه چراغ برق٬اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند.
من "ضعیفه" هستم٬ وقتی ریش سفید های فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند.
من "....." هستم٬وقتی مادر٬من و خواهر هایم را سرشماری می کند و به غریبه می گوید"هفت...."دارد٬خدا برکت بدهد.
من "بی بی" هستم٬وقتی تبدیل به یک شی ئ ارکائیک می شوم و نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.
من "مامی" هستم ٬ وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند.
من "مادر" هستم٬وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم٬ ان روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم.
من "زنیکه" هستم٬ وقتی مرد همسایه ٬ تذکرم را در خصوص درست نگهداشتن ماشینش در پارکینگ می شنود.
من "مامانی" هستم٬ وقتی بچه ها خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم.
من "ننه" هستم٬ وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم٬نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادر بزرگش هستم ...به انها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.
من "یک کدبانوی تمام عیار" هستم٬وقتی شوهرم اروغ های بودار میزند و کمربندش را روی شکم برامده اش جا به جا می کند.
دوستانم وقتی می خواهند به من بگویند "گه" ٬ محترمانه می گویند : "علیا مخدره".
من "بانو" هستم٬وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف کند.
من در ماه اول عروسی ام: " خانم کوچولو٬عروسک٬ملوسک٬خانمی٬عزیزم٬عشق من٬پیشی٬قشنگم٬عسلم٬ویتامین و ...." هستم.
من در فریادهای شبانه شوهرم٬وقتی دیر به خانه می اید٬چند تار موی زنانه روی کتش است و دهانش بوی سگ مرده میدهد٬"سلیطه" هستم.
من در ادبیات دیرپای این کهن بوم و بر:"دلیله محتاله٬نفس محیله مکاره٬مار٬ابلیس٬شجره مثمره٬اثیری٬لکاته و..." هستم.
دامادم به من "وروره جادو" می گوید.
حاج اقا مرا "والده اقا مصطفی" صدا می زند.
من "مادر فولاد زره" هستم ٬وقتی بر سر حقوقم با این و ان می جنگم.
مادرم مرا به خان روستا "کنیز شما" معرفی می کند.
من کیستم؟؟؟؟ *
* نوشته بلقیس سلیمانی.
.......................................
پیوست ۱: دیروز برای اولین بار سیگار برگ کشیدم و ....اعتراف می کنم چیز بسیار نیکویی است .هرکی تا به حال امتحانش نکرده سریعا اقدام کند.امتحان کردنش را در یک کافه جالب(هر کافه ای به درد این کار نمی خورد) با یک یا چند دوست خوب و مثل خودتان باحال٬ همراه با چای یا قهوه (ترجیحا موکا یا فرانسه) شدیدا پیشنهاد می شود.این پیشنهاد را جدی بگیرید.
دوستان تازه
تصمیمات تازه
دنیای تازه
هیجان ها..انگیزه ها ....همه اینها زندگیم را رنگی دیگر داده اند....
...............................................
کمپین یک میلیون امضا هم یک ساله شد.یک سالگی اش را دور هم جشن گرفتیم.فعالین کمپین و داوطلبان کمپین همه حضوری پررنگ داشتند.حسابی خوش گذشت و انرژی و شور دوباره را به مان تزریق کرد .می خواهم مطلبی در مورد یک سالگی کمپین بنویسم.اما امان از تنبلی و بی حوصلگی. ولی به خودم قول می دهم که همین امروز بنویسم این مطلب را .