تبليغاتX
اتاقی از آن خود
شماره بیست و ششم مجله هزار تو انگیزه ای شد برای نوشتن این پست :رقص

۱. در عروسی پسر یک از آشنایان هستیم.جمع خانوادگی است .همه نوجوانهایی مثل من با پدر و مادرشان آمده اند . مهمانی شلوغی است و تقریبا بیشتر مهمانان هم جوان هستند . قرار است قسمت زنانه و مردانه و جدا باشد و بعد از ۱۲ شب اصطلاحا قاطی .اما مگر می شد این همه دختر و پسررا کنترل کرد ؟وقتی هم که ارکستر آمد و چراغها خاموش شد٬  دیگر نمی رقصیدیم٬ به نظرم همه در فضای دیگری سیر می کردیم و فقط پاهایمان روی زمین بود.... این مهمانی و رقص طولانی ٬حدود۶ ساعت بی وقفه تا ۳ صبح٬ یکی از شور انگیز ترین و هیجان انگیز ترین شب هایی بود که داشتم . حتی حالا هم که دارم بعد از چند سال خاطره اش را می نویسم ان هیجان و شور و نشاط را دوباره حس می کنم....شب هایی که چند بار دیگر هم تکرار شد و هردفعه لذت بخش...

۲.از بچگی رقصیدن رو دوست داشتم.دیگران هم این عشق من به رقص را کشف کرده بودند و یادم هست تو ی مهمانیها و تولدهای خانوادگی من و یکی دو تا از دخترهای فامیل را با مناسبت و بی مناسبت بلند می کردند که برقصیم .چقدر از این کار متنفر بودم٬ اصلا رقصیدنی که من دوست داشتم حتی در همان حال و هوای بچگی و نوجوانی سفارشی ٬ بی مزه و فقط برای یکی دو ساعت مجلس گرم کردن نبود. و در ان روزگار بچگی  هم اگر اعتراض می کردم به این حرکت همه به حساب لوس بازی می گذاشتند. یک بار در یکی از  همین مهمانی ها که غیر از خانواده چند نفری هم غریبه بودند به رسم همیشگی عمو کوچیکه بلندم کرد برای رقصیدن ٬من تازه نوجوان و مغرور هم اصلا در حال و هوای رقصیدن نبودم . بلند نشدم . از من انکار بود و از عمویم و چند نفر دیگر هم اصرار. دیگر طاقت نیاورم و با لحن تندی بهشان اعتراض کردم که دوست ندارم برقصم . تا مدتها بعد از روز دیگر کسی به من اصرار نکرد که برقصم. و هنوز هم فقط وقتی میرقصم که خودم دلم بخواهد ....

۳.در مهمانی های زیادی با شور رقصیدم و تا مدتها بعد از این رقص های بی قاعده  حال خوشی داشتم . اصلا رقص به نظرم چیزی است فراتر از یک سری حرکات قانون مند که برای هر کدام از آنها اسمی گذاشته ایم . اصلا به نظرم تمام لذت رقص به این است که بدون هیچ اصول و قواعد مشخصی بدنت را پیچ و تاب بدهی و بچرخی و بخوانی ....

۴. چند شب پیش فیلمی می دیدم درباره رقص . اسم فیلم را هم نمی دانم . داستان فیلم در مورد مردی میان سال و علاقه مند به رقصیدن که میانه زندگی عادی و روزمره به کلاس رقص می رود آنجا زندگی از نوع دیگری را تجربه می کند و حتی زندگی خودش هم رنگ دیگری می گیرد. در قسمتی از فیلم همین مرد که نقشش را ریچارد گر بازی می کرد با مربی اش که نقشش را جنیفر لوپز بازی می کرد با شور و حرارت می رقصند . در تمام مدت رقصیدن این دو من محو حرکاتشان بودم و اصلا به خاطر همین سکانس حاضرم این فیلم را چندین بار دیگر هم ببینم.

۵.با تمام این احوال و علیرغم حرف هایی که زدم خیلی دلم می خواهد به کلاس رقص بروم نه به خاطر اینکه سیستماتیک و درست رقصیدن را یاد بگیرم .بیشتر به خاطر اینکه  جو آنجاها را دوست دارم.

۶. دلم می خواهد شبی٬ در کنار ساحلی ٬با غریبه ای٬ تا صبح برقصم بی هیچ حرفی و سخنی ...

۷. یکی از کتابهای مورد علاقه ام کتابی بود که آن را وقتی ۹-۱۰ ساله بودم در خانه مادر بزرگم کشف کردم :"داستانهای باله". این کتاب راجع به افسانه های معروفی بود که به صورت باله اجرا شده بودند با عکسهایشان. آن موقع ها با دختر خاله ام این کتاب را می خواندیم و بعد خودمان را به جای شخصیت ها داستان ها می گذاشتیم و خیال پردازی می کردیم و حتی تا مدتها از آن قالب در نمی آمدیم و هروقت همدیگر را می دیدیم داستان ها را دوباره با شاخ و برگ بیشتر برای هم تعریف می کردیم.

۸. جایی هست رقص اسپانیایی یاد بدن؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط ميمف |

?-یک ماهی است و شاید بیشتر که دارم روی دکوراسیون جدیدی برای این اتاق مجازی ام فکر میکنم و تقریبن یک چیزهایی هم پیدا کردم ولی اینکه این طرحها کی در این وبلاگ به منصه ظهور می رسند دیگر بستگی به عوامل جوی و عوامل دیگری دارد که بماند.

-باز هم یک ماهی و شاید هم بیشتر و یا حتی کمتر (خودم هم نمی دانم)٬که هفته ای یک بار و بعضی وقتها هم دو بار٬ می آیم بلاگفا را باز می کنم و چند دقیقه ای به صفحه سفید زل می زنم و بعد بلند می شوم و می روم پی کارم . گاهی هم  می گذارم این صفحه سفید عین آینه دق مدت مدیدی جلویم باشد که شاید بتواند دیگ غیرتم را به جوش بیاورد تا چیزی بنویسم ٬ولی خوب اغلب اوقات هم موفق نمی شود .

-از اول امسال یک تصمیم نصفه نیمه گرفتم که نوشتن را جدی بگیرم . این ماجرای تصمیم گرفتن هم از اونجایی شروع شد که من بعد از راحت شدن از شر کنکور ارشد با شدت و حدت شروع کردم به کتاب خواندن و به خصوص رمان خواندن. بعدن در مورد این کتابهایی که خواندم خواهم نوشت٬ الان هم دارم سال بلوای معروفی را می خوانم ...

-چقدر موضوع دارم برای نوشتن.

-کلا روزگار خوبی دارم .

-تا بعد .شاید فردا.شاید هم ...نمی دانم.

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 1:14 بعد از ظهر توسط ميمف