..................................................
سایت کمپین یک میلیون امضا با طراحی و مطالب جدید به روز شد:
چه نعمتی از این بالاتر که صداهای دوست داشتنی در گوشم زمزمه کنند؟
جمعه به معیت یکی از دوستان در به در دنبال کافه ای گشتیم که بشود درش سیگار کشید .بعد از دوساعت گشتن بالاخره یکی پیدا کردیم. اون هم چطوری ؟صاحب کافه فرمودن فقط می تونید یک عدد سیگار بکشید تازه اگر مشتری دیگه ای اومد باید سیگارتونو خاموش کنید!
هميشه از ديگران٬مستقيم يا از لابلاي حرف هايشان شنيده بودم كه يايد از خودم و از بدنم مراقبت كنم -به خصوص از بعضي قسمت هايش -اين مراقبت ها شامل اين مي شد كه سوتين خوب ببندم تا سينه هايم خوش فرم بماند٬ مراقب باشم كه لباس هايي نپوشم كه قسمت هاي تحريك آميز !بدنم به چشم بيايند و اينكه مبادا گول بخورم و بكارتم از دست برود و عمري بدبخت بشوم ....
هميشه برايم جالب بود كه زنان دور و برم كه بيشترشان هم مذهبي نبودند و يا حداقل در ظاهر نبودند چرا آنقدر اصرار بر پوشش داشتند٬تازه آن هم نه پوشاندن كامل بدن ٬ پافشاري آنها بر اين بود كه قسمتهايي را بپوشانم طوري كه انگار اصلا وجود ندارند . حذفشان كنم و يا تظاهر به حذفشان كنم. برايشان مهم نبود كه مثلا بازويم پيدا باشد يا ساق پايم ٬اما پيدا بودن خط سينه ٬ شانه ها و ران پا ٬جلف و نا خوشايند بود. و انگار اين قسمتهاي بدنم براي خودم هم ممنوع بودند و خودم نبايد درباره شان تصميم بگيرم كه كسي -از جمله خودم-ببيندشان يا نه .
سالها گذشت و من بزرگ شدم و هر عرياني باعث خجالتم بود. حتي عرياني يك زن بازيگر در صحنه اي از يك فيلم . انگار وقتي بدن لختي را مي ديدم ياد بدن خودم مي افتادم كه بنا به نظر ديگران حذفش كرده بودم ٬فراموشش كرده بودم . قسمت دردناك ماجرا اين بود كه اين منطقه بندي بدن و تعريف اندامهاي تحريك آميز ـ اندامهاي غيره! تعاريف من نبودند و سهم من در اين بازي رعايت كردن بي چون و چراي الزام هاي ديگران بود. هر وقت هم در اين مورد سوالي مي كردم ٬كه دست با سينه فرقي دارد كه يكي بيرون باشد اشكالي ندارد و بيرون بودن ديگري فاجعه است؟ مگر هر دوي اينها جزوي از من نيستند؟ جوابي هايي كه مي شنيدم هيچ وقت قانع کننده و منطقی نبودند و هميشه جوابهايي از سر باز كن بودند. ديگر به اين نتيجه رسيده بودم كه اينهايي كه از من مي خواهند يك سري چيزها را فقط رعايت كنم ٬خودشان هم نمي دانند چرا اين اصول را رعايت مي كنند و حتي از خودشان هم سوالي در اين مورد نمي پرسند.
روزها مي گذشت و من همچنان در حال رعايت اصولي بودم كه به درستي شان شك داشتم. تا اينكه اينترنت وارد زندگيم شد و مرا با دنيايي آشنا كرد از نوعي ديگر . مقاله هاي زيادي خواندم در مورد لزوم شناختن تن. با وبلاگ هايي آشنا شدم به قلم دختران همسنم كه دغدغه هايي مشابه داشتند. و اين خواندن ها به من جرات داد كه بدنم را كشف كنم و دوباره ببينمش اين بار از نگاه خودم. از نگاه من دست ٬پا ٬ چشم٬وا/ژن(واژه ي بهتري براي اين قسمت سراغ ندارم)٬ گردن ٬سي/نه٬ با/سن٬كتف و....فرقي با هم ندارند. هر كدام جزئي از من هستند و نبود هر كدامشان تصويرم را به مي زنند.
به نظر من شناختن تن و نوشتن از آن منجر به عمل مي شود ٬البته نه لزوما عمل جنسي٬بلكه عملي در جهت نفي كليشه ها و اصول محدود كننده موجود و در كل هر عاملي كه سد راه اين شناخت باشد. و فكر مي كنم همين عامل است كه تن نويسي بعضي از اهالي وبلاگستان را بر آشفته كرده است و اين موضوع همچنان بحث داغ وبلاگ هاي فارسي است.*
*اين بحث همچنان ادامه دارد....
"وقتی با یه پسر خوابیدی دیگه اون نمیاد بگیرتت"
"زرنگ باش نذار پسرا ازت سوئ استفاده کنن. مردا زن افتاب مهتاب ندیده دوست دارن"
......
این جمله ها و صدها جمله ی مشابه آنها را بارها و بارها درکودکی٬نوجوانی و جوانی از مادر و خاله و مادر بزرگ و دوست و معلم و دینی و پرورشی و....شنیده ام. شاید بزرگترین خدمتی که معلمان پرورشی و دینی (آن زمان که من مدرسه می رفتم نقش بسیار پررنگی در مدرسه داشتند و تمام بار آموزش مفاهیم ایدئولوژیک مطلوب سیستم به عهده ی آنها بود )به من و هم نسلانم کردند این بود که با تکرار جملاتی از نوعی که بالا گفتم و تاکید بر پاکدامنی و دوری از گناه و منکر اولین بذرهای شک را در ذهن های جوان و خام ما به وجود آوردند.
وقتی کوچکتر بودم این حرف ها علامت سوال بزرگی در ذهنم می ساختند همراه با یک ترس بزرگ:"گناه". این ترس تا مدتها در موقعیتهای مختلف همراهی ام کرد : موقع همکلام شدن با پسرکی در روزهای سرخوشی نوجوانی٬وقتی نگاهم در آینه به بدن لختم می افتاد٬ وقتی در صحنه ای از فیلمی دو نفر را در حال هماغوشی می دیدم و....در تمامی این لحظه ها حس گناه را مثل یک درد مزمن در خودم حس می کردم. دردی که همراه با آ ان علامت سوال بزرگ می آمد و تا مدتها ذهنم را مشغول می کرد.
اولین کتابی که در سن ۱۱سالگی خواندم و این کتاب پر از توصیفات صحنه های عاشقانه بود بین آدمهایی که بر خلاف آنچه همیشه شنیده بودم با هم ازدواج نکرده بودند . ولوله ی عجیبی در من ایجاد کرد و وادارم کرد که در کتابها-که آن روزها تنها منابع در دسترسم بودند-و بعدتر درشبکه های ممنوع ماهواره و اینترنت به دنبال جواب سوالاتم باشم. هر روز و سالی که می گذشت با یک کشف تازه علامت سوال کوچک و کوچک تر شد و درد دیگر خیلی به ندرت می آمد و امروز دیگر از هیچ کدامشان در خودم سراغی ندارم و اصلا یادم نیست کی از زندگیم محو شدند.