تبليغاتX
اتاقی از آن خود
دیروز یه خانمی تو مترو به من خیره شده بود و لبخند می زد ٬تو نگاهش آشنایی می دیدم و هر لحظه منتظر بودم سرحرف را باز کنه و بگه  منو از کجا می شناسه ٬ایستگاه امام خمینی که از قطار پیاده شدم با عجله خودش رو به من رسوند و گفت:"چهره شما برای من خیلی گیراست٬نویسنده نیستید؟" آنقدر این سوالش ناگهانی و هیجان انگیز بود که با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم :"نه٬ متاسفانه" ولی این اتفاق را به فال نیک می گیرم.کی خبر داره از آینده شاید هم نویسنده شدم.

..................................................

سایت کمپین یک میلیون امضا با طراحی و مطالب جدید به روز شد:

http://www.change4equality.com/

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط ميمف |

خیلی پر انرژی هستم این روزها. مسافتهای طولانی پیاده روی می کنم٬ به شدت موسیقی گوش می کنم٬پشت سر هم کتاب می خوانم٬خیلی زیاد فکر می کنم.هر چه هم بیشتر این کارها را می کنم انگار انرژی ام تمامی ندارد ٬انگار دارد سرریز می شود...

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط ميمف |

این موزیک گوش کردن در فضاهای عمومی هم موهبتی است که من اخیرا بهش دست پیدا کردم .وقتی هدفون در گوش دارم دیگه صداهای آزار دهنده -متلک٬بوق٬...-نمی شنوم.

 چه نعمتی از این بالاتر که صداهای دوست داشتنی در گوشم زمزمه کنند؟

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط ميمف |

نمی دونم حکمت ممنوع بودن سیگار کشیدن تو کافه چیه؟  مگه تو کافه غیر دود کردن و فک زدن کار دیگری هم می شود کرد؟

جمعه به معیت یکی از دوستان در به در دنبال کافه ای گشتیم که بشود درش سیگار کشید .بعد از دوساعت گشتن بالاخره یکی پیدا کردیم. اون هم چطوری ؟صاحب کافه فرمودن فقط می تونید یک عدد سیگار بکشید تازه اگر مشتری دیگه ای اومد باید سیگارتونو خاموش کنید!

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط ميمف |

هر دفعه میرم نشر چشمه  فیلم یاد هندوستان می کنه و یاد آرزوی دیرینم می افتم : داشتن یک کتابفروشی تو سبک و سیاق نشر چشمه به علاوه یک کافه. امیدوارم بالاخره به آرزوم برسم. دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره!

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط ميمف |

تا مدتها با بدنم غريبه بودم. يعني اصلا ياد نگرفته بودم با بدنم مهربان باشم و جزئي از خودم بدانمش.  ياد نگرفته بودم كه ببينمش و دوستش داشته باشم. برايم اين بدن جزئي از من نبود. چيزي بود كه بايد هميشه پنهان نگه داشته ميشد و كسي نمي ديدش تا روز موعود. روز موعودي كه كسي بيايد و كشفش كند ٬فتحش كند و مالكش شود بدون اينكه من تا قبل از فرصتي براي پيدا كردنش داشته باشم.

هميشه از ديگران٬مستقيم يا از لابلاي حرف هايشان شنيده بودم كه يايد از خودم و از بدنم مراقبت كنم -به خصوص از بعضي قسمت هايش -اين مراقبت ها شامل اين مي شد كه سوتين خوب ببندم تا سينه هايم خوش فرم بماند٬ مراقب باشم كه لباس هايي نپوشم كه قسمت هاي تحريك آميز !بدنم به چشم بيايند و اينكه مبادا گول بخورم و بكارتم از دست برود و عمري بدبخت بشوم ....

هميشه برايم جالب بود كه زنان دور و برم كه بيشترشان هم مذهبي نبودند و يا حداقل در ظاهر نبودند چرا آنقدر اصرار بر پوشش داشتند٬تازه آن هم نه پوشاندن كامل بدن ٬ پافشاري آنها بر اين بود كه قسمتهايي را بپوشانم طوري كه انگار اصلا وجود ندارند . حذفشان كنم و يا تظاهر به حذفشان كنم. برايشان مهم نبود كه مثلا بازويم پيدا باشد يا ساق پايم ٬اما پيدا بودن خط سينه ٬ شانه ها و ران پا ٬جلف و نا خوشايند بود. و انگار اين قسمتهاي بدنم  براي خودم هم ممنوع بودند و خودم نبايد درباره شان تصميم بگيرم كه كسي -از جمله خودم-ببيندشان يا نه .

سالها گذشت و من بزرگ شدم و هر عرياني باعث خجالتم بود. حتي عرياني يك زن بازيگر در صحنه اي از يك فيلم . انگار وقتي بدن لختي را مي ديدم ياد بدن خودم مي افتادم كه بنا به نظر ديگران حذفش كرده بودم ٬فراموشش كرده بودم . قسمت دردناك  ماجرا اين بود كه اين منطقه بندي بدن و تعريف اندامهاي تحريك آميز ـ اندامهاي غيره! تعاريف من نبودند و سهم من در اين بازي رعايت كردن بي چون و چراي الزام هاي ديگران بود. هر وقت هم در اين مورد سوالي مي كردم ٬كه دست  با سينه فرقي دارد كه يكي بيرون باشد اشكالي ندارد و بيرون بودن ديگري فاجعه است؟ مگر هر دوي اينها جزوي از من نيستند؟ جوابي هايي كه مي شنيدم هيچ وقت قانع کننده و منطقی نبودند و هميشه جوابهايي از سر باز كن بودند. ديگر به اين نتيجه رسيده بودم كه اينهايي كه از من مي خواهند يك سري چيزها را فقط رعايت كنم ٬خودشان هم نمي دانند چرا اين اصول را رعايت مي كنند و حتي از خودشان هم سوالي در اين مورد نمي پرسند.

روزها مي گذشت و من همچنان در حال رعايت اصولي بودم كه به درستي شان شك داشتم. تا اينكه اينترنت وارد زندگيم شد  و مرا با دنيايي آشنا كرد از نوعي ديگر . مقاله هاي زيادي خواندم در مورد لزوم شناختن تن. با وبلاگ هايي آشنا شدم  به قلم دختران همسنم كه دغدغه هايي مشابه داشتند. و اين خواندن ها به من جرات داد كه بدنم را كشف كنم و دوباره ببينمش اين بار از نگاه خودم. از نگاه من دست ٬پا ٬ چشم٬وا/ژن(واژه ي بهتري براي اين قسمت سراغ ندارم)٬ گردن ٬سي/نه٬ با/سن٬كتف و....فرقي با هم ندارند. هر كدام جزئي از من هستند و نبود هر كدامشان تصويرم را به مي زنند.

به نظر من شناختن تن و نوشتن از آن منجر به عمل مي شود ٬البته نه لزوما عمل جنسي٬بلكه عملي در جهت نفي كليشه ها و اصول محدود كننده موجود و در كل هر عاملي كه سد راه اين شناخت باشد. و فكر مي كنم همين عامل است كه تن نويسي بعضي از اهالي وبلاگستان را بر آشفته كرده است و اين موضوع همچنان بحث داغ وبلاگ هاي فارسي است.*

*اين بحث همچنان ادامه دارد....

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 7:35 بعد از ظهر توسط ميمف |

"چه چیزی مهم تر از ب/کا/ر/ت برای یک دختر؟"

"وقتی با یه پسر خوابیدی دیگه اون نمیاد بگیرتت"

"زرنگ باش نذار پسرا ازت سوئ استفاده کنن. مردا زن افتاب مهتاب ندیده دوست دارن"

......

این جمله ها و صدها جمله ی مشابه آنها را بارها و بارها درکودکی٬نوجوانی و جوانی از مادر و خاله و مادر بزرگ و دوست و معلم و دینی و پرورشی و....شنیده ام. شاید بزرگترین خدمتی که معلمان پرورشی و دینی (آن زمان که من مدرسه می رفتم نقش بسیار پررنگی در مدرسه داشتند و تمام بار آموزش  مفاهیم ایدئولوژیک مطلوب سیستم به عهده ی آنها بود )به من و هم نسلانم کردند این بود که با تکرار جملاتی از نوعی که بالا گفتم و تاکید بر پاکدامنی و دوری از گناه و منکر اولین بذرهای شک را در ذهن های جوان و خام ما به وجود آوردند.

 وقتی کوچکتر بودم این حرف ها علامت سوال بزرگی در ذهنم می ساختند همراه با یک ترس بزرگ:"گناه". این ترس تا مدتها در موقعیتهای مختلف همراهی ام کرد : موقع همکلام شدن با پسرکی در روزهای سرخوشی نوجوانی٬وقتی نگاهم در آینه به بدن لختم می افتاد٬ وقتی در صحنه ای از فیلمی دو نفر را در حال هماغوشی می دیدم و....در تمامی این لحظه ها حس گناه را مثل یک درد مزمن در خودم حس می کردم. دردی که همراه با آ ان علامت سوال بزرگ می آمد و تا مدتها ذهنم را مشغول می کرد.

اولین کتابی که در سن ۱۱سالگی خواندم و این کتاب پر از توصیفات صحنه های عاشقانه بود بین آدمهایی که بر خلاف آنچه همیشه شنیده بودم با هم ازدواج نکرده بودند . ولوله ی عجیبی در من ایجاد کرد و وادارم کرد که در کتابها-که آن روزها تنها منابع در دسترسم بودند-و بعدتر درشبکه های ممنوع ماهواره و اینترنت به دنبال جواب سوالاتم باشم. هر روز و سالی که می گذشت با یک کشف تازه علامت سوال کوچک و کوچک تر شد و درد دیگر خیلی به ندرت می آمد و  امروز دیگر از هیچ کدامشان در خودم سراغی ندارم و اصلا یادم نیست کی از زندگیم محو شدند.  

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط ميمف |