تبليغاتX
اتاقی از آن خود
هانا عبدي به 5 سال حبس در يك شهرستان مرزي محكوم شد

جزییات خبر ٬مصاحبه با محمد شریف وکیل هانا و لینک های مرتبط را در سایت تغییر برابری ببینید.

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط ميمف |

قبل از باز كردن در خروجي چند دقيقي پشت در مي ايستم و هدفون ها رو تو گوشم مي ذارم و دكمه پخش رو مي زنم ...صداي آشناي ترانه را مي شنوم و به راه مي افتم.فكر مي كنم و فكر مي كنم ...ترانه هر بار از اول تكرار مي شود....اين مقدمه رو گفتم كه بگم هيچ وقت سكوت را نمي تونم تحمل كنم. در واقع سكوت محض هيچ وقت برام آرامش بخش نبوده و صداي سكوت آنقدر مشغولم ميكنه كه به چيز ديگه اي نمي تونم فكر كنم. و در عين حال سر و صداي زياد هم آزار دهنده ست و تمركز زدا. تازگيها راه حلي براي اين مشكل پيدا كردم كه خيلي هم كارساز بوده :راه حلم هم اينه كه وقتي مي خوام فكر كنم و نمي خوام صداهاي اضافي مزاحمم باشن .فضايي رو براي خودم با يكي ازآهنگ هاي مورد علاقه ام كه روي تكرار مي ذارم درست مي كنم.در همين فضاي خود ساخته فكر مي كنم٬كتاب مي خونم ٬درس مي خونم .....و مهمتر از همه اينكه تمركز دارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط ميمف |

انگار نگرانیم بیراه هم نبود. خبر های بد رسید.

گوش کنید: صدای تغییر :اولین برنامه صدای تغییر ویژه ۲۲ خرداد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 6:10 بعد از ظهر توسط ميمف |

امروز ۲۳ خرداد٬ فردای ۲۲ خرداده.۲۲ خرداد هم که کلا معرف حضور هم هست.اگر هم نیست عرض می کنم: "روز همبستگی زنان ایرانی"٬روزی که در سال ۸۵ بنده تقریبا وارد جنبش زنان شدم٬روزی که  تو سه-چهار سال گذشته از روزهای مهم تقویم جنبش زنان بوده و هست٬ روزی که....

........................................

*من الان دارم شدت استرس وبگردی=ولگردی میکنم. راه خوبیه برای فکر نکردن به موضوع استرس آور.

*قضیه که به خیر گذشت میگم چرا استرس داشتم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط ميمف |

وبلاگم را که باز می کنم تبلیغات حاشیه صفحه توجهم رو جلب می کنن.تبلیغاتی از این دست که به شما آموزش میدیم مسنجر یا ایمیل دوستانتان را هک کنید٬ یا نمی دونم چه بلایی سر موبایلشان بیاورید و غیره و ذلک.... امروز هم یکی با این مضمون دیدم که موبایل دوستانتان را توسط آموزشهای ما تحت کنترل بگیرید .این نوع آموزشها اصلا به چه دردی می خورن ؟ ایا هدفی غیر از مردم آزاری هم و سرک کشیدن تو حریم خصوصی دیگران هم دارن؟(ممکنه هم اساتیدی که این فنون رو آموزش میدن اهداف والایی رو دنبال می کنن که به عقل بنده قد نمیده).اصلا این آگهی ها واقعی هستن ؟یا چند تا آدم خوشحال تبلیغ بیخودی می کنن؟

 من که حالشو ندارم تحقیق کنم ولی اگر کسی اطلاعی داره درباره چند و چون اموزش این فنون فضولی ما رو هم از جهل مرکب دربیاره.

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 5:47 بعد از ظهر توسط ميمف |

هفته گذشته را در برکه ای آرام زندگی کردم٬ بی هیچ هیاهو و اتفاق هیجان انگیز یا خبر کوچکی. به اخبار هم گوش ندادم حتی. واو چه آرامشی. بعضی وقتها فکر می کنم مدتی سکون هم چیز بدی نیست ٬بخصوص وقتی که بدانی قرار است بعدش با دور تند کلی کار مهم٬ غیر مهم و کمی تا قسمتی مهم انجام بدی.این دوره مثل آرامش قبل از طوفانه.در ساعتهای آخر اقامتم در برکه مشتاقانه در انتظار طوفانم! طوفانی که با قدرت از برکه بکندم و بیاندازد  یک جای دور ٬ جایی خیلی دور از برکه که حالا حالاها نتوانم برگردم.یک هفته اقامت در برکه سکون برای یک سال کفایت می کنه.

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط ميمف |

این تعطیلات برای من این فایده رو داشت که به یک توانایی خیلی خاص در خودم پی بردم: اینکه هر لحظه اراده کنم می تونم بخوابم.

این چند روزه فکر کنم روزی٬ ۱۳-۱۴ ساعت خوابیدم. در اوقات فراغت(فراغت از خواب البته) یا کتاب خوندم یا وب گردی کردم هر دوی این فعالیتها باز هم به خواب ختم شده!

........................

پ.ن ۱:واقعا کیف می کنم از این زندگی مثبت ٬سرشار از فعالیت!

-پ.ن۲: روز دیگه از تعطیلات با شکوه مونده پس باز هم فرصت دارم استعدادم را به منصه ظهور برسونم...

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط ميمف |

من: یک عدد آقای باحال٬دست و دل باز٬خوش تیپم آرزوست.نبود؟نیست؟

خودم:گشتیم نبود٬نگرد نیست.

من:آنچه یافت می نشود٬ آنم آرزوست...

خودم: همین طوری باش تا صبح دولتت بدمد!

من:به کوری چشم تو یکی همین روزها می دمد.

.....

-بقیه این گفتگوی نه چندان دوستانه من با خودم عفت عمومی را جریحه دار می کند.لذا خود سانسوری کردم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 3:24 بعد از ظهر توسط ميمف |

بعضی کارها هست که  در اوج گرفتاری و بدو بدو هایم هم انجام دادنشان لذت می برم. آشپزی از جمله این کارهاست. راستش گاهی اصلا برایم فرقی نمی کنه که چه غذایی بپزم ٬نیمرو یا مثلا ته چین . کل فرایند آشپزی کردن را دوست دارم .لذت بردن وقتی به اوج می رسه که قبلش برم خرید و مواد اولیه ای که برای درست کردن غذای مورد نظرم لازم دارم با دقت زیاد بخرم(  یکی از علائق اساسی ام در زندگی خرید کردنه) و بعد با دقت و حوصله و فراوان این مواد اولیه رو خرد کنم٬ سرخ کنم ... و در ظرفهای جدا بریزم و از هماهنگی رنگ و شکل و ...حظ زاید الوصفی ببرم . البته این کارهایی که گفتم مال وقتیه که وقت زیادی داشته باشم . روزهایی که مثل امروز و دیروز که به شدت کار دارم باید با در دسترس ترین اقلام موجود بهترین غذای ممکن را درست کنم٬ همه چیز به سرعت پیش می رود ٬ ولی خوب این مدلی هم خالی از عشق و حال نیست به خصوص نتیجه اش!

تازگیها به این نتیجه رسیده ام که حال و روزم در زمان آشپزی نقش زیادی در نوع غذایی که تصمیم می گیرم بپزم و مزه نهایی غذای مورد نظر دارد. آماده کردن غذایی برای خوردن مثل خلق اثری هنری است(یا حداقل من این طوری می بینم) و امضای هنرمند را داره. بارها و بارها شده با چشیدن غذایی  عشق و انگیزه و خلاقیتی که برای پختنش صرف شده را به شدت درک و تحسین کرده ام.

پ.ن: در همین راستا کتاب "مثل آب برای شکلات " را پیشنهاد می کنم. کتابی به شدت دلپذیر درباره عشق٬آشپزی٬ زنانگی٬ مبارزه و سرشار از شور زندگی.

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 4:43 بعد از ظهر توسط ميمف |

بالاخره  موفق شدم!! "حکم مرگ" موریس بلانشو را تمام کنم. این کتاب از آن دسته کتابهایی بود که مطمئنم دوباره به سراغش نخواهم رفت . به نظرم داستان این کتاب-البته اگر بشود به محتوای نوشته شده داستان گفت- آنقدر شخصی بود که خواننده -که بنده باشم- نمی توند ارتباط چندانی با این کتاب برقرار کند.

در تمام مدت سه هفته ای که مشغول خواندن این کتاب ۱۰۰ صفحه ای بودم حس می کردم لابلای ذهن نویسنده گیر کرده ام و راه فراری هم ندارم. موریس بلانشو از ماجراهایی که روایت می کند فقط و فقط آن قسمتهایی که دوست دارد را آن طوری که خودش می خواهد برای دیگران-خوانندگان- میگوید. و فکر می کنم از این ابهام لذت وافر می برد ٬ از اینکه من خواننده را وادار می کند چون خیلی از جزییات ماجرا را نمی دانم ٬نمی توانم برداشت شخصی از روایت داشته باشم و به ناچار دوباره و سه باره ...کتاب را می خوانم شاید به همان نتیجه ای که نویسنده محترم می خواهد برسم . من اصلا شک دارم که این کتاب را برای خوانده شدن نوشته باشد.

خلاصه اینکه خوندن این کتاب مثل این بود که شخصی دارد  با صدای بلند فکر می کند و شما هم شنونده افکار آن شخص خاص هستید.

و... نکته مهم اینجاست که خودم هم سر در نمی آورم که چه عاملی مجبورم کرد که کتاب را تا آخر بخوانم و حرص بخورم؟

پ.ن: کسانی که به اینجا سر می زنند اگر این کتاب را خوانده اند . حتما کامنت گذارند بخصوص آنهایی   که کتاب را دوست داشتند.

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط ميمف |

"...فکر نمی کنم کس دیگری قادر باشد این اندازه دلبری کند٬ منظورم رفتارهای دوگانه و گفته های پر از ایهام است..." *

پ .ن :کتاب حکم مرگ موریس بلانشو را که در حال خوندنش هستم خیلی دوست ندارم٬ اما این دو جمله ای که تو این پست و پست قبلی ازش نقل قول کردم ٬خیلی فکرم رو مشغول کردن.

*حکم مرگ اثر موریس بلانشو صفحه ۸۰

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط ميمف |

"...همیشه وسوسه میشد به پیشواز امیالش برود.علتش این نبود که این امیال از نظر او اهمیت داشتند ٬بلکه می خواست از این راه مانع با اهمیت شدن انها شود..."*

.................................

*حکم مرگ اثر موریش بلانشو ٬صفحه۷۵

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط ميمف |