تبليغاتX
اتاقی از آن خود - از تن نوشتن(1)
"چه چیزی مهم تر از ب/کا/ر/ت برای یک دختر؟"

"وقتی با یه پسر خوابیدی دیگه اون نمیاد بگیرتت"

"زرنگ باش نذار پسرا ازت سوئ استفاده کنن. مردا زن افتاب مهتاب ندیده دوست دارن"

......

این جمله ها و صدها جمله ی مشابه آنها را بارها و بارها درکودکی٬نوجوانی و جوانی از مادر و خاله و مادر بزرگ و دوست و معلم و دینی و پرورشی و....شنیده ام. شاید بزرگترین خدمتی که معلمان پرورشی و دینی (آن زمان که من مدرسه می رفتم نقش بسیار پررنگی در مدرسه داشتند و تمام بار آموزش  مفاهیم ایدئولوژیک مطلوب سیستم به عهده ی آنها بود )به من و هم نسلانم کردند این بود که با تکرار جملاتی از نوعی که بالا گفتم و تاکید بر پاکدامنی و دوری از گناه و منکر اولین بذرهای شک را در ذهن های جوان و خام ما به وجود آوردند.

 وقتی کوچکتر بودم این حرف ها علامت سوال بزرگی در ذهنم می ساختند همراه با یک ترس بزرگ:"گناه". این ترس تا مدتها در موقعیتهای مختلف همراهی ام کرد : موقع همکلام شدن با پسرکی در روزهای سرخوشی نوجوانی٬وقتی نگاهم در آینه به بدن لختم می افتاد٬ وقتی در صحنه ای از فیلمی دو نفر را در حال هماغوشی می دیدم و....در تمامی این لحظه ها حس گناه را مثل یک درد مزمن در خودم حس می کردم. دردی که همراه با آ ان علامت سوال بزرگ می آمد و تا مدتها ذهنم را مشغول می کرد.

اولین کتابی که در سن ۱۱سالگی خواندم و این کتاب پر از توصیفات صحنه های عاشقانه بود بین آدمهایی که بر خلاف آنچه همیشه شنیده بودم با هم ازدواج نکرده بودند . ولوله ی عجیبی در من ایجاد کرد و وادارم کرد که در کتابها-که آن روزها تنها منابع در دسترسم بودند-و بعدتر درشبکه های ممنوع ماهواره و اینترنت به دنبال جواب سوالاتم باشم. هر روز و سالی که می گذشت با یک کشف تازه علامت سوال کوچک و کوچک تر شد و درد دیگر خیلی به ندرت می آمد و  امروز دیگر از هیچ کدامشان در خودم سراغی ندارم و اصلا یادم نیست کی از زندگیم محو شدند.  

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط ميمف |